و در این بازه نور در دلی میگندم تو اگر میشد به شبی در بازی و خدایی سازی باز در حوض الست به صدایی نازی
کاش پوچترین ناله من را شنوی
من در این شهر هنوز میگریم
اجتماعی
و در این بازه نور در دلی میگندم تو اگر میشد به شبی در بازی و خدایی سازی باز در حوض الست به صدایی نازی
کاش پوچترین ناله من را شنوی
من در این شهر هنوز میگریم
با تنها نوای زنده یعنی نوای رودی جاری باید ساخت
دریغ از این همه سد بی سبب که علاقه را غرق میکنند
باز نوای باران تک بهانه برای ماندن است اگر ناودانی ها بگذارند
گویی خورشید بهانه تمام نادان هاست برای تیمار سایه های خودشان
در آشناییمان به هوش باش که مستان همیشه پنهانند و اینان داعیه پاک بازی دارند این بی مایگان همچون برفک در لامپ تلویزیون در میانه تماشا حساس نگاه های مردم در ان سوی چراگاه
پس بمیر از این قحطی
در آسمانی چنین ژرف بهانه طعمه عقاب شدن را در ذهن پرورانده ایی
تو نتیجه عمری چون کبک زنگی کردن هستی
بلند شو تمام برف ها آب شده است
در میان چنین دشتی سبز
خاک بر این خران بی دشنه
باید نزول را خود لمس کنند چون کرمی در آب
باشد زمانه جواب پدران ما را خواهد داد حق با کرم است که بر نزول غوطه ور است
در میان چنین دشتی سبز
خاک بر این خران بی دشنه
باید نزول را خود لمس کنند چون کرمی در آب
باشد زمانه جواب پدران ما را خواهد داد حق با کرم است که بر نزول غوطه ور است
وای به حال ما که رخصت میدهیم این کلاغان مخ ما را نشخوار کنند